|
دیگر شبیه عشق تو کمرنگ می شوم این بازیه بدیست که تکرار میکنی...
|
چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست
صبح دیدم که به اندازه ی یک ابر گریست
کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت
زیر لب زمزمه می کردو مرا می نگریست
کاش بی دغدغه می دانستم
راز این چشم به خون خفته ی بیدار تو چیست
آتش چشم پر از قهر تو می گفت برو
جذبه ی چشم پراز مهر تو می گفت بایست
عاشقت هستم اگر چه هدفی بیهو ده است
دوستت دارم اگر چه سخنی تکراریست...